تبليغاتX
نیستان
 آنجا که هیچکس نباشد

من از این پنجره دنبال هوا می گردم          

من در این خاک، در این شهر، به دنبال خدا می گردم

من همه عصیانم

من به آن می که ندارد غم او عصیانم

من به فریاد که ناید ز گلو عصیانم

من به آن خالق گم کرده سبو، بی می و کو عصیانم

من بر آن دوزخ پر باده بنوش عصیانم

من بر آن جنت پر زاهد و هوش عصیانم

من هوایی خواهم، که در آن عشق به پهنای طبیعت جاریست

و خدایی که به زیبایی یک شاخه ی گل، به حقیقت جاریست

من بر اندیشه که ادراک مرا بر بندد عصیانم

من خدایی خواهم، که اندیشه ی ادراک زمین برتابد

و بر این کهنه گل آلود، هوا بگشاید

من خدایی خواهم، که نادیده مرا نستیزد

که مرا هر چه بدم، نگریزد

من خدایی خواهم، که به یک ساز، به  یک نغمه دل آشوب شود.

که به آهنگ خوش مرغ سحر، همه آغوش شود.

من از این پنجره دنبال هوا می گردم.

من در این خاک در این شهر به دنبال خدا می گردم.

 

|+| نوشته شده توسط فرزاد در 87/06/19
  تصحيحي بر سوزن‌باني كه قطارش مرده است
 حسين نوروزي در وبلاگ خود نوشته است كه:

اين شهر، اين تهران، عجب استعدادی دارد که آدم‌هاش را تنها نشان دهد...

اما اين جمله كاملا درست نياز به تصحيح يك كلمه دارد

اين شهر، اين تهران، عجب استعدادی دارد که آدم‌هاش را تنها نمايد...

|+| نوشته شده توسط فرزاد در 87/06/13
 استاد تورج نگهبان هم رفت

فرهنگ ساز و شناسنامه این مرز و بوم که نه فرهنگی از این مرز و بوم در دهه های اخیر رفت. شاعر، ترانه سرا و آهنگساز نامی ایران زمین. بیش از ۷۰۰ اثر برای خوانندگانی همچون ملوک ضرابی، دلکش، مرضیه، نوری، گلپا، هایده، استاد بنان، عهدیه، ایرج و ..... هر کدام از آثارش شد جزیی از یادها و خاطراتی که جاودان بماند در موسیقی این سرزمین. در اهواز به دنیا آمد و در غربت در لس آنجلس با تمامی سعی که برای اعتلای ادبیات و فرهنگ غنی موسیقایی ایران داشت، درگذشت. فرهنگ ساز ایرانی، خفته در خاک غربت.

در غم عشق تو عمریست که نالان گشتم                    سالها طی شد و من پیر و پریشان گشتم

 یادش گرامی

|+| نوشته شده توسط فرزاد در 87/06/03
 دریاچه و دشت لار (الاغان جهان جمله الاغند)

امسال شد روزهای ۲ شنبه و چهارشنبه. پارسال اما فکر کنم همین دو روز بود. یک سال هی منتظر می مونی. هی روزا رو می شمری تا بشه اول تابستون. آخه هر جا که پا می ذاری، هر طرف که میری، لار اما یه چیز دیگست.میری دنبال طعمه. نمی دونم چرا کرم نایاب شده. اصلا فکرشم نمیشد کرد.  شاید کرما رو فرستادن به جاهای دوردست تا بین همه مساوی تقسیم بشه. یه سال انتظار، یه سال انتظار. عصر که میای خونه ریسه ها رو می بافی وسایلو جمع میکنی. از یه هفته قبل هیجان داری. کوله رو می بندی. اصل کاریا باید باشن اما. بقیش مهم نیست هر چی که نبود تو راه می خری. راه میفتی یادت میاد که اصلا نخوابیدی ساعت ۱۱ شب، ۱۲، ۱، ۲ دیگه آخرش ۲ . هوا تاریک. تو راه یا حرف می زنی یا موزیک گوش میدی. میری، از تهران میری بیرون. جاده هراز، جاجرود،رودهن، آبعلی، امامزاده هاشم، پلور، میپیچی سمت چپ، از زیر دماوند میری بالا. دماوند، دماوند. تا دم شکاربانی. جلوت ۱۰۰ تا نه ۲۰۰ تا نمیدونم چند تا ماشین وایستاده. معلوم نیست دیگه اینا چه خوره هایی هستن. اولیه معلوم نیست کی رسیده که اولین ماشین شده. شایدم از عصر روز قبل اومده.هوا داره اما کم کم روشن میشه. شانس بیاری زود مجوزارو بگیری بری تو منطقه. شایدم تو ماشین فرصتی باشه تا از سرمای بیرون کمی استراحت کنی.

درب منطقه که باز میشه ماشینا پاشونو میذارن رو گاز. کاش بگن مسابقه ی رالیه. با حسرت به ماشینهای شاسی دار نگاه میکنی که از بغلت با سرعت هر چه بیشتر رد می شن. دوستت میگه باید بریم یه جیپ یا لندرور بخریم .تو اون لحظه فقط به رسیدن فکر میکنی. میرسی اونجا که باید ماشینو پارک کنی. سیچال، خلیج قورباغه، سفیدآب... هر جا که شاید بهتر باشه. هوا اما دیگه روشن شده. کوله پشتی به پشت، قلابها به دست. با سرعت هر چه تمامتر. نکنه جای خوب گیرت نیاد؟ وگرنه روزت هدر رفته. میرسی کنار آب اما نفسی نمونده. این همه تپه و پستی بلندی. بی انصافا همه راهها تا کنار آب رو بستن. فقط ماشینهای شاسی دار رد می شن. یاد حرف دوستت میفتی.

با همه خستگی اما چوبها رو آماده میکنی ریسه رو میبندی بهش، پایه قلابها تو زمین، طعمه سر قلاب. پرت میکنی وسط آب. هر چه دورتر بهتر. دوسست تازه ۱۰ دقیقه بعد میرسه. آخه تو دوییدی تا جای خوب رو بگیری. وگر نه....

میشینی برای صبحانه. یادت میفته وسط هفتست و تو همه چیزو، کارو دانشگاه رو، دانشجوها رو، همه رو ول کردی اومدی لار. بعد میگی گور بابای همه چیز. اصلا وقتی میری لار مگه میشه به چیز دیگه هم فکر کرد. چقدر سکوت، چقدر آرامش. این همه سکوت رو مگه وسط این شهر، تهران میشه گیر آورد.  تنها چیزی که برات مهم میشه تو دنیا فقط و فقط تکون حوردن سر چوبه. یعنی ماهی بیچاره دوباره گول خورده.قزل آلای خال قرمز. هوا اما هوا هی گرمتر میشه. تا ظهر هی زمان داره با سرعت میره. شاید دوستت خوابیده. اما تو حیفت میاد بخوابی. هی سیگار میکشی. تازه یه بسته هم قایم کردی. یادت میاد ۳۰ ساعتی میشه نخوابیدی. اما میگی گور باباش. مگه سالی چند بار میری لار که بگیری اونجا بخوابی.

بعد از ظهر که میاد داری خسته میشی. صورتت سوخته زیر آفتاب. انقدر رو سنگ نشستی و هی قلابهارو بیرون کشیدی هی پرت کردی دیگه نا نداری. به دوست میگی من دیگه حالا حالا ها نمیام. دوستتم میگه: الاغان جهان جمله الاغند    ولی ما الاغ اندر الاغیم.  خودتم میدونی که داری دروغ میگی. در اولین فرصت دوباره میای. اصلا مگه الاغ میره لار ماهیگیری؟ مگه از تماشای طبیعت، دماوند دشت، دریاچه لذت میبره؟ شایدم میبره. باید از اونایی که الاغن یا یه زمانی الاغ بودن سوال کرد.

عصر که میشه و باد میگیره. عصر که میشه و باد میگیره. یه چند تا ماهی بیچاره افتادن تو دامت. انداختیشون تو سبد توی آب. هنوز زنده اما گرفتار. نمیدونم چه مرضیه که یکی دیگه گرفتار شه تو لذت ببری. عصر که میشه اما عصر دلت نمیاد بری . اما وسایل رو جمع می کنی یاد این میافتی که دوباره نیم ساعت با این همه خستگی با بار سنگین تا دم ماشین راهه. اما چاره ای نیست باید رفت. سوار میشی برمیگردی. تو راه چرت و پرت میخونی با دوسست تا خوابت نبره. میرسی خونه جنازه ای. ۴۰ ساعت بیشتره که با این همه سختی نخوابیدی. با خودت میگی دیگه نمیرم. اما مگه میشه نرفت. فردا که میاد فکر میکنی که کی دوباره میشه رفت.

 

 

|+| نوشته شده توسط فرزاد در 87/04/19
 درود بر خاک غربت زده، پارسه

در میان خرابه های پارسه قدم زدم و بر معصومیت این خاک پر گهر و تنهاییش اشک ریختم و اشک ریختم و اشک. چه بگویم از این همه غربت، از این همه غرور خفته بر خاک.پیچیده در باد. فرسوده و پیر اما با شکوه و استوار. دست تاریخ هم اما ره به جایی نبرد. چه بگویم، چه بگویم از این همه درد. در میان خرابه های پارسه اما بر نیاکانم درود و صد درود. با خاکش نفس کشیدم و جانم را در آن غربت پر رمز و راز در میان ستونها و نقشها و خطها و حرفها فرو نهادم و بی خود شدم و واخود شدم و اندوه و درد و درد و حسرت. چشمانم بهتر است بسته بماند.

وطنم و ایرانم را دوست دارم و دوستتر دارم. منشورش جهانی و انسانی. عظمت و بزرگی از جای جای این خاک، جای جای سرزمین اهورایی ام. وطنم را دوست دارم. 

تاریخ را اما و بزرگی را به یغما بردند. بروند فیلم ۳۰۰ بسازند و ما دلبرکان کم هوش لیاقت بزرگی شما را به گور ببریم. تاریخمان را بعد از این در موزه های ترکیه و لندن و آمریکا شاید بتوان دید. حرفهایتان را بر سر در سازمان ملل. از شما بر ما جز ستم حرفی به میان نیامد و ما ماندیم و بیهویتی و هیچی و پوچی. باشد که باشند دیگرانی که باید و دیگرانی که سزاورانند.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط فرزاد در 86/11/24
 
 
بالا